پنجشنبه 9 تیر1390
آغاز حیات جسمی من در چنین روزی بوده است. می گویند درست 27 سالِ شمسیِ پیش و من برای باور کردنش محبورم بارها با انگشتانم تمام 27 سال را بشمارم . +
آغاز حیات روحی من هم در چنین روزی بوده است. می گویند درست 1446 سالِ قمری پیش. می گویند وقتی که اسلام زاده شد روحی که باید در تو متجلی باشد نازل شد. و من برای باورکردنش مجبو ر نیستم چیزی را بشمارم. فقط کافی است کمی آدم شوم. +
پ.ن.: با خواندن آرشیو تیر ماه سال قبل به این نتیجه رسیدم که کمی مرخصی احتیاج دارم.
شنبه 4 تیر1390
داستانک
مادربزرگش که مرد تازه فهمید هیچ کاره بوده است. وقتی که دیگر کسی برایش بعد از هر نماز دعا نمی کرد.
پنجشنبه 26 خرداد1390
کار فرهنگی در جمهوری اسلامی
همه به هم که می رسند روز پدر را تبریک می گویند!
دوشنبه 23 خرداد1390
پخش زنده ی یک معجزه ی الهی.
در عین تکرار و تعدد همواره شگفت و بکر.
فتبارک الله احسن الخالقین
شنبه 21 خرداد1390
امانت
حسین آقا هدیه ی خاص الهی است به خانواده ی اینک چهارنفره ی ما در ماه رجب و در این کنجِ حسین نشناسِ دنیا. کاش که بتوانیم شکر حقیقی این نعمت شیرین را به جا بیاوریم. از عموم دوستان و آشنایان و خوانندگان وبلاگ دعوت می کنم جهت عاقبت به خیر شدن حسین آقا و تمام کودکانی که مادرانشان آنها را به امید و آرزوی تربیت یک سرباز آماده ی پای رکاب آقا به دنیا می آوردند، یک سوره ی نصر بخوانند.
پ.ن.: ما همه خوبیم!


یکشنبه 15 خرداد1390
احترام به حس تنوع طلبی مشتری!
ولی نمی شود که به تعداد مسلمانان ورژن جدیدی از اسلام در بازار شام عقائد عرضه شود.
شنبه 14 خرداد1390
می دانم که اشکال از مونیتور من نیست
نمی دانم شما چند بار تصویر امام راتوی تلویزیون های سیاه و سفیدی که وقتی لب هایت را روی صفحه اش مماس می کردی برق خفیفی می گرفتت، بوس کرده بودید؟ من که زیاد این کار را می کردم. ولی نمی دانم چرا هر چه این روزها لب هایم را می گذارم روی تصویر امامی که با وضوح تمام روی مونیتور کامپیوترم هست، برقی توی وجودم نمی دود. هنوز هم جایی هست که بشود دل ها و لب های نارسانا را رسانا کرد؟
جمعه 13 خرداد1390
این روزها مشق انتظار می نویسم، شاید که مبتلا شوم!
چهارشنبه 11 خرداد1390
این آخرین سفرنامه از دور اول سفرهای استانی ماست. فعلا تا مدتها نه دیگر خبری از سفر هست و نه سفرنامه.
ادامه مطلب
جمعه 6 خرداد1390
و هذا یوم الجمعه
توی غربت آی می چسبد ها!
پ.ن.: توی غربت دنیا کی می شود روز جمعه ای که مهمانی برسد که بوی وطن را برایمان سوغات بیاورد؟!
سه شنبه 3 خرداد1390
خاطره ی مادری
همیشه شک داشته ام که روز تولد کسی را باید به خودش تبریک گفت یا مادرش. آخر کسی که از روز به دنیا آمدنش خاطره ندارد ولی قطعا هر مادری از آن روز خاطره ای تلخ یا شیرین به یاد دارد. برای همین هم امروز بیش از آنکه یاد فاطمه باشم یاد خدیجه هستم. _که طبق آیه ی قران مادر ما هم هست_ یاد خدیجه و این که وقتی یاد روز تولد فاطمه می افتاده چه خاطره ای توی ذهنش می آمده. تلخی تنها ماندن و طرد شدن و درد کشیدن یا شیرینی دیدن مریم و آسیه و ساره و کلثم و همکلامی با آنها. لابد مریم نشسته کنارش و دستش را گرفته توی دستش و با قیافه مهربانش گفته که غصه نخورد. شاید هم خاطره تنهایی به دنیا آوردن عیسی را برایش تعریف کرده باشد و اینکه آرزو می کرده که کاش اصلا به دنیا نیامده بود. اینکه آنقدر غریب و تنها و ضعیف بوده که خدا درخت خشکیده ی بیابان را دستور داده تا برایش میوه ای بیاورد و او بخورد شاید رمقی در جسم بی جانش بیفتد و کودکش را در آغوش بگیرد. یا شاید ساره نشسته باشد پایین پایش و گفته باشد که وقتی اسحاق را باردار شده از سن الان خدیجه خیلی بیش تر سن اش بوده و چقدر به دنیا آوردن بچه ای که فرستادگان الهی مژده اش را داده بودند برایش شیرین بوده. یا شاید آسیه نشسته باشد بالای سرش و بگوید که چه نعمتی است مادر شدن و همسر پیغمبر بودن، که قریش سهل است همه ی مردم دنیا هم تو را تنها بگذارند، می ارزد. کلثم هم شاید از لحظه ی تولد برادرش موسی گفته باشد و اینکه چه اضطرابی است برای یک مادر که بداند مامورانی هستند که تا فرزندش به دنیا بیاید او را خواهند کشت. چه باید بر دل یک مادر بگذرد که آب روان را امن تر از آغوش خود بر طفل کوچکش بیابد و چه نعمتی است که محمد پشت در منتظر است تا طفلت را بگیرد و ببیند و روی دو چشمانش بگذارد و به او افتخار کند.
این زنها شاید هم هیچ نگفته باشند و در وقار و سکوت آمده باشند و رفته باشند. ولی چه لحظه هایی بوده لحظه های اول تولد فاطمه که چهار زن بهشتی و خدیجه و فاطمه توی خانه ی محمد زیر یک سقف جمع شده اند.
پ.ن.: این روزها چقدر دلم برای آسیه و ساره و مریم و کلثم تنگ شده است!
شنبه 31 اردیبهشت1390
بس نیست؟
اولین بار نبود که می خواندمش ولی تا حالا مثل امروز از خواندنش به وجد نیامده بودم. نشستم برایش بنویسم شاید به پاس احساس وجدی که به من داده بود. به خیالم می خواستم توضیحی بنویسم که جمله ها را بازتر کند، ملموس تر و تاثیرگذارتر!
یک داستانک نوشتم. دیدم محدودش کرد. یک متن ادبی نوشتم و به چند دقیقه نکشید که کلید کنترل و A و آخرش هم Delete. آمدم معنی اش را عاشقانه تر بنویسم دیدم که آنچه مترجمی شاید قرنی پیش با خلاصه ترین کلمات پای فرازش نوشته از همه ی عبارت های من عاشقانه تر است.پس ناچار عین عبارت را آوردم و عین معانی اش را که فکر کنم به تنهایی برای تغییر تمام کارهای از روی عادتمان و تمام روزمرگی هایمان بس است:
حسبی من هو حسبی/ بس است مرا آنکه او بس است مرا
حسبی من لم یزل حسبی / بس است مرا آنکه او همیشه بس است مرا
حسبی من کان مذ کنت لم یزل حسبی/ بس است مرا آنکه از وقتی بوده ام همیشه بوده و او بس است مرا
چهارشنبه 28 اردیبهشت1390
گرگ ها و جوجه ها
شده سگ نگهبان و جوجه هایش را آورده چَرا! چند ساعت است که روی فرش نمی شود پا گذاشت از دست گیره های رختی که مشغول چَرا هستند. می خواهم خانه جمع شود. برای همین می گویم که مثلا شب شده و باید جوجه هایش را جمع کند توی لانه شان تا مبادا گرگ و روباه نیایند و بخورندشان. کمی فکر می کند و بعد می رود. کمی بعد فاتحانه برمی گردد که همه ی گرگ ها و روباه ها را قفل کردم. جوجه هایم می توانند اینجا بمانند!

پ.ن.: کاش همیشه می شد گرگ ها را قفل کرد و جوجه ها را آزاد گذاشت.

